X
تبلیغات
اِلاّ

اِلاّ

تو..

قطعه ای ازبهشت

من نه مثل خانم هایی بودم که بهشان میگفتند:خواهر وایستاده بودند جلوی درب ورودی یادمان وآدم

هاراراهنمایی میکردند ولب خند داشتند...

ونه مثل آنهایی که شربت آبلیمو میدادندومن هرروز ازشان چندتالیوان شربت میگرفتم.

ونه حتی شبیه آنهایی که باکاروان هاآمده بودند،کفش هاشان دستشان بود،اشک میریختند،مداحی میکردند.

نه..من شبیه هیچ کدام ازاین آدمهای خوب نبودم.

ازصبح تاشب،آنجا ول میچرخیدم.توی بارون وگل.توی خاک وباد.مینشستم غروب رامیدیدم.صورتم رامیبردم توی

پرچم های سیاه "یافاطمة الزهرا".زیربادکولر میخوابیدم توی یادمان.شربت آبلیمو میخوردم.عکس میگرفتم.مینوشتم.

دوهفته ای همسرجان ، توی شلمچه کاری داشت.من راهم باخودش برد...:)

پ.ن:سفره ی هفت سینمان رابردیم توی خاکها.یک جایی دورازیادمان.این بود هفت سینمان:

سفره(!)[چفیه ی سبزهمسرجان]-سنجاق-سوئیچ-سبزه-سنگ-ساعت-سادگی(!).و سال تحویل شد به وقت

شلمچه.

پ.ن:تشییع شهدای گمنام ازمرز،بهترین خاطره ام شدآنجا.

[ شنبه 9 فروردین1393 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


بی قرار

رد دانه های اشک کشیده شده توی صورتت.این نسیمی که دانه ی اشک راتوی صورتت خشکاند،تاحالاحتماپیچیده لای استخوان قفسه ی سینه ات.نَفَسَت بالا نمی آید.شاید این استخوانهایی که داده اند دستت،استخوان قفسه ی سینه ی مَردَت باشد.پشتشان مدتها قلبی بزرگ به تو میگفته که:

دوستت دارم...


پ.ن:اززمانی که پای من بازشد به خاکهای جنوب...

[ سه شنبه 13 اسفند1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


نقطه ی عشق

من به نقطه ها اعتقاد عجیبی دارم..به نقطه های شفافی که گاهی می افتندتوی مردمک چشم ها..به نقطه های سیاهی که می افتندتوی سفیدی دل ها..ونقطه های سفیدی که توی سیاهی قلب ها..به اعتقاد من همه چیزازیک نقطه شروع میشود..یک کوه بزرگ ازیک نقطه ی کوچک آغازمیشود..ازیک سنگ ریزه.

نقطه ی عشق بعضی هاتوی خیابان ست.بعضی هاتوی مسجد.بعضی هاتوی یک مهمانی.توی حرم حضرت معصومه.توی مجلس روضه.توی محله.نقطه ی عشق ،یعنی نقطه ای که درآن عشق مثل یک ماهی قرمزکوچک،سرمیخوردتوی یک حوض آبی فیروزه ای.یعنی نقطه ای که آدمهامیفهمند همدیگر رادوست دارند.عاشق همند.

نقطه ی عشق "تو"و"من" ...

توی نقطه ی عشق ما،خیلی خون عشاق ریخته روی زمین

.

.

.

.

.

.

.

اسفند،روی پاهای خودم راه نمیروم.توی تن خودم هم نیستم.درون خاکهای جنوب فرورفته ام.این خاکهایک روزمن راخواهندکشت...

[ جمعه 9 اسفند1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ

اگر تب ِدنیا

آدم راگرفته باشد وآدم هم درتب بسوزد،

میشود «دعای نور »خواند؟

تبِ سوزان ِ آدم رامینشاند؟!

                                              

                                                                    

 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

  بنام خداى بخشاينده مهربان‏

 بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ، ‏

بنام خدا نور (عالم) بنام خدا نور نور (جهان هستى) بنام خدا كه نورى است فوق نور ‏

بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ هُوَ مُدَبِّرُ الْاُمُورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ‏ْالنُّورِ، ‏ِ

بنام خدايى كه تدبيركننده كارهاست بنام خدايى كه نور (عالم) را از نور (خود) آفريد ‏

اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَاَنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، ‏

ستايش خاص خدايى است كه نور را از نور آفريد و نازل فرمود نور را بر كوه طور در ميان نامه‏

فى‏ كِتابٍ مَسْطُورٍ، فى‏ رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى‏ نَبِىٍّ مَحْبُورٍ، ‏ِ

نوشته شده و ورقه‏اى گشوده به اندازه معين بر پيامبرى دانشمند، ‏

اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَبِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَعَلَى السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ مَشْكُورٌ،

ستايش خاص خدايى است كه او به عزت و شوكت ياد شده و به فخر مشهور است و در هر حال در خوشى و ناخوشى‏ سپاسگزارى شده

وَصَلَّى ‏اللَّهُ عَلى‏ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرينَ. ‏

و درود خدا بر آقاى ما محمد و آل پاكيزه‏اش باد.

*روایتی ازجناب سلمان:

حضرت فاطمه ‏(عليها السلام) آموخت به من كلامى كه از حضرت رسول (‏صلى الله عليه وآله) آموخته بود و در وقت صبح و شام آن را مى‏خواند وفرمود اگر مى‏خواهى در دنيا هرگز، تو را تب نگيرد مداومت كن برآن .وآن دعای شریف"نور"بود.

سلمان مي گويد بعد از آنکه از حضرت فاطمه‏ عليها السلام اين دعا را آموختم، بخدا قسم به بيشتر از هزار نفر از اهل مكّه و مدينه كه مبتلا به تب بودند آموختم، پس همه شفا يافتند به اذن خداى تعالى.

[ دوشنبه 30 دی1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


الِّا تو!

روزهای متفاوتی رامیگذرانم.خودم راکشیده ام بیرون.ازهمه چیز.ازهمه کس.ازآدمهایی که لیست مخاطبین تلفن همراهم راپرکرده اند.ازآدمهای توی کامنت ها.ازدخترهمسایه مان.ازهمسفرهای کربلا.راهیان.جشنواره ها.

هجوم آن همه لبخند،آن همه دردوغصه،آن همه شادیشان،روحم راخسته کرده بود.خسته شده بودم ازآن همه فکردلتنگی.ازاینکه شاید هم اتاقی خوابگاهم هیچ وقت نفهمداماازدلتنگیش گریه کردم.روحم پرازحفره شده بود.پرازگودال.من همیشه آدمهارافراترازحدتصورشان دوست میداشتم.درنبودشان آن قدردلتنگ میشدم که گاهی حس میکردم روحم فلج شده...

ترمی که گذشت،دردانشگاه جدیدم سعی کردم آدم ِ جدیدی راوارد روحم نکنم.هرچند به خنده های ساجده ونگاه معصومانه ی مریم عادت کردم...

این روزهاهنوزهم ازلهجه ی دخترک روستایی همکلاسم،شگفت زده میشوم.وازخیلی چیزهای دیگر.امابیرون می ایستم وفقط تماشا میکنم.آدمهارا.دنیــــارا...

حالا هروقت به یاددوستانم میفتم فقط برای عاقبت بخیری شان دعامیکنم.برای اینکه همیشه سلامت باشندوخوشحال.

دوستی میگفت،"ازراه دورحس میکنم محتاط ترشده ای.احساساتت راکمتربه زبان میآوری.عاقلترشده ای"راست هم میگفت..



پ.ن: 1:دلــــــــ ی

که ...

نــ ــ مــ آ نـــ ــ د ه.   "تو"  بُردی اش.


2:اسمت راکه صدامیزنم

دهانم اردیبهــــشت میشــود . روز مبارک اسمت مبارک همسرجان:)



[ یکشنبه 29 دی1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


روز آغاز عشق

دم دمای اذان صبح میرسی.دررابازمیکنم. تو می آیی وبرفهای ریز نقره ای و لبخند پاک ومهربانت...

ازشیرازمی آیی..بایک دسته نرگس شیراز که بعدبرایم تعریف میکنی تااینجاچطور آوردیشان..چقدربویش همه

جاپیچیده..همه نگاهت کردند..همه عاشق شدند..

چطور آوردیشان..ازدستان خودت..تادستان من..

بانرگس می آیی.صبح یک روزبرفی.صبح یک روزسفید.صبح روزی که امام زمانمان،شده مولای ما...

وتومیدانی که من چقدرنرگسهاراعاشقم..چقدرمیمیرم برایشان..چقدربوی نرگس ها مست عالمم میکنند..

ممنونم همسرجان:)

شرمنده،امامیشود یک دعابکنیم؟

:مولا جان

دعاکن برای زندگی ما...



برچسب‌ها: محمد م
[ یکشنبه 22 دی1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


اَللّهُمَّ اِنّى‏ اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ يا طَبيبُ

حتما،فکری هم کرده ای برای وقتی که دلم یک جوری میشود...

وقتی که دلم ، دل نیست...

وقتی که مریض میشود...

یا"طبیبــــــ القلوبـــــــ"؟هان؟




[ پنجشنبه 19 دی1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


دل تنگی...


وچادر م

خیمه ای بود برای عزاداری شما...

حالا،این بعد ِمحرمی ،

دلم خوش ست به بودنش.به اینکه تویش صدای "وای حسین"میپیچدواشک ها ازسروروش سرازیرند.

به این دلم خوش ست که

چادرم،بوی محرم دارد باخودش...



[ شنبه 14 دی1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


حمد لله...


                                                                    مــــ ح مــــد

و حـــمدبرای خداست...

برای"تــــــو"شدن ِ من...

محمدی شدن من...



برچسب‌ها: محمدم
[ چهارشنبه 6 شهریور1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


رمضان کریم...

مانده باشی توی بروبیابان . مدتها آفتابــــ مستقیم خورده باشد توی سرَتـــ . سردرد گرفته باشی...

گُرگرفته باشی،شر وشر عرق بریزی ، تابَتـــ رفته باشد ، دلَتــــ مرده باشد...

بعد،

یک پارچ آب خنکــــ رهاکنند ازبالا،

آب ِ یخ

راه بگیرد ازروی سر ، پیشانی ، بینی ، پلکـــ ها

قلبــــ ...

رمضان،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جگرتـــ راسرحال می آورد ، باورکن...

[ چهارشنبه 19 تیر1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


مسئول ...

من هیچ حرف سرم نمیشود . اصلن خودم رازده ام به نفهمیدن .کاری به هیچ چیز وهیچ کس ندارم . فقط میدانم مسئولی .مسئول حسن یوسف ها . مسئول چشم براه ماندن گلهای ریزبنفش چادرنمازم . مسئول چشم براه ماندن قرآن جیبی ام . مسئول چشم براهی این هزارتا ریسه لامپ . این همه حرف ِ توی گلو . این همه اشکی که دلشان میخواهد فقط بریزند به پای تو .دقیقا به پای تو . دقیق ترش اینکه توایستاده باشی روبه روی چشم ها وچشم ها اشکشان راخالی کنند جلوی تو . وقتی که داری نگاهشان میکنی . وقتی که دارند نگاهت میکنند...

تو مسئول ی . اگرچادرنمازم کهنه شود ، بپوسد وگلهایش به آرزو نرسند .نرسند به اینکه پشت سرتو نماز خوانده باشند . حسن یوسف هاپژمرده شوند ، خشک شوند ،بریزند روی زمین ، له شوند...

تومسئولی ، هرچند مسئولیت همه ی اینها افتاده به گردن ما...


پ.ن1:یک نفری هست به اسم :"نفس" .می آید کامنت میگذارد.انگاری ازدست بنده دلگیرست،بیاید خودش رامعرفی کند ودلیل ناراحتی اش رابگوید...

2:برای... :

این ابر رابگذار از توی چشمانت بکشانم بیرون . خسته نشدی هِی با خودت میکشانی اش ؟

بیا توی چشمانم نگاه کن . نگاه کن ببینم ، میخواهم یک کلمه ای بگویم...

نگاه کن ، میخواهم بگویم : ح س ی ن (ع)...


[ یکشنبه 9 تیر1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


قانون سرخ

یکـــ چیزی هست ،

یکـــ واقعیتی که انکارنمیشود.یکـــ قانون انگار... . «عشق به کرببلا» ازبین نمیرود . هیچ وقت . فقط از شکلی به

شکل دیگر تغییر میکند . از کلمه به اشک . از اشک به آه . از آه به نگاه کردن ِعکس بین الحرمین . از نگاه

کردن ِعکس بین الحرمین به بغل کردن چادرلبنانیه-که کربلاپوشیدی- . ازبغل کردن وبوئیدن چادر لبنانیه به نگاه

کردن تقویم .از 19 اسفند1391 به فروردین . به اردیبهشت .به خرداد... . از... به...

«ع ش ق به کرببلا» فقط ازصفحه ی مجازی به صفحه ی دیگر* ، از مداحی کریمی به مداحی مطیعی ، ازکتاب

های سیدمهدی شجاعی به شعرهای سیدحمیدرضابرقعی ،

ازروحی به روح دیگر... منتقل میشود .


*دروبگردی ها ، ازکرببلا و زائرهای این روزهاش،خواندم ، زیاد...

[ پنجشنبه 30 خرداد1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]


آرزوی قطره ای...

یک قطره ی باران ، ممکن است باآرزو به دنیا بیاید...

آرزویش این باشد که بیفتد روی دست تو وبمیرد.

وقتی مُرد ، تبخیر شد ، رفت بالا... ،دوباره که به دنیا بیاید ،چقدر احتمال دارد بیفتد روی دست من...؟


[ سه شنبه 28 خرداد1392 ] [ ] [ رواق ِ دل ] [ ]