تو..

 شیرینی بعضی تولدها تاابدمیمانند توی قلب آدم.بعضی تولدها که غرق نورند.غرق شادی.غرق خنده و لحظه های ناب براق...

شیرینی بعضی تولدها،مثل تولد بانو که ماراطلبید ومهمان سفره اش کرد...

داشتیم باآقای همسرجان،ازحرم میامدیم بیرون وفکرمیکردیم کجابرویم برای ناهار،که مردی آنطرف خیابان به مااشاره ای کردوپرسید:ناهارخوردین؟زائرین یامجاور؟وبعددوعدد فیش غذای حضرتی داددستمان...

تشکرکه کردیم اشاره کرد به حرم،گفت ازخانم تشکرکنید.سرمان راانداختیم پایین...

:توی مهمانسراخادمای امام رضا هم آمده بودند باپرچم روی گنبد که صورتم رافروبردم تویش.

+ تاريخ جمعه 7 شهریور1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
دعایی هست برای همه ی آدمها.برای سیاه ها.سفیدها.هندوها.مسلمانها.مسیحی ها.بچه ها.نوزادها.پیرها.سرطانی ها.نابیناها.جانبازها.دعایی برای پولدارها.بالاشهری ها.کپرنشین ها.فقیرها.

دعایی که برای همه ی آدمها،یکجورخوانده میشود.

دعای :خدابهم ماشین بده.خدابهم خونه بده.خدابهم زن وبچه بده.خداتودانشگاه قبولم کن.خداحال مو خوب کن،یک روز تمام میشود.امابرای عاقبت بخیری باید تاآخرعمر دعاخواند.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لِي بِالسَّعَادَةِ

:برای جوان ها بخوانید.خصوصا آنها که قرارست به همین زودی ها زندگی مشترکشان راآغازکنند...

 

 

پ.ن:خیر

چشمان توست

عاقبتم راختم کن به آن...

+ تاريخ پنجشنبه 23 مرداد1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
نه اینکه بگویم مداح ِمصلی اشک آدم رابیشتر در می آورد و اساسا چون مصلی شلوغ تر میشود جو ّبیشتری میدهد به آدم . یا بگویم شب ِ قدری برویم مسجد ساعت که میگویند بچه هایش ولایی تراند یا اصلن همین مسجد محله ی خودمان برویم که دوست و آشنا تویش زیاد ست . نه این که بگویم برویم مسجد فلان که به قول ِ یکی از بچه ها میترکانَد!!! سوزی دارد روضه هایش .

نه ... شب ِ قدری میخواهم دستم رابگیری وببری جایی که خودم اشک بریزم.خودم بدون صدای هیچ مداحی وروضه خوانی.جایی ببر مرا شب قدری که بشکنم.خرد شوم.بریزم پایت.بیفتم پای "الغفور"ت.بکشان مرا در آغوش خودت واشکم کن.هرجادلت خواست.گوشه ی همین اتاق آبی ام.توی حیاط مسجد.کنارپیاده رو.وقتی که فرداشب دارم بساط افطارمیچینم.فقط خودت مرابگریان...

 

پ.ن:قدر ، سیاهی چشمان توست

اگربدانم...

+ تاريخ پنجشنبه 26 تیر1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
بعضی آدمهاجایی ندارند برای نشستن..برای خوابیدن..برای ایستادن...

بعضی وقتاآدمهاجایی میخواهند برای گریه.برای زاری.برای کوبیدن سربه دیوار.برای اسم آدمهای دیگررابردن وشکایت کردن.برای از دل شکسته گفتن.برای از چشمای خسته گفتن.از پای بریده گفتن...

یک جایی باید باشد.یک جایی مثل کنار ضریح...

که صدای آدم قاطی صداهای دیگر شود.که کسی به کار آدم کاری نداشته باشد.به چادر خیس آدم.به قطره های لرزان صورت آدم...

 

+ تاريخ یکشنبه 15 تیر1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
وقتی که یک دختر خانمی عقد می کند، یکی از این نه قسم حیایی که به زن داده اند برداشته می شود. وقتی عروسی می کند،یکی دیگر از این حیاها برداشته می شود.مرحله به مرحله تا نهایت برای دختر بعد از عروسی و فرزند دار شدن،پنج قسم حیا باقی می ماند.اگر خدای نکرده این خانم عفتش را هم کنار گذاشت و به حرام افتاد دیگر کل حیایش برداشته می شود.
یک خانم متأهل نسبت به یک دختر مجرد،کم حیاتر شده است و یک درجه حیایش پایین تر آمده است.یک خانمی که عروسی کرده نسبت به یک دختری که عقد است یک درجه حیایش پایین تر آمده است.نتیجه آن که دختران مجرد در فضای خانواده خیلی با حیایند،ولی همین که عقد می کنند،یک درجه حیایشان پایین می آید.احساس می کنند که دیگر خیلی فضاها برایشان باز شده است.دختری که تا قبل از عقدش،هیچ وقت جلوی نا محرم آرایش نمی کرد،وقتی عقد کرد،فکر می کند دیگر آرایش جلوی دیگران اشکالی ندارد.دختری که تا قبل از عقدش نسبت به پسرهای فامیل آن چنان رودررو نمی شد و صحبت و شوخی نمی کرد؛ همین که عقد کرد،احساس می کند که دیگر انگار فضا برایش باز شده است و خود همین منشأ مشکلاتی می شود. دختری که قبلاً در خانه هر جوری لباس نمی پوشید،حالا که عقد کرده است،جلوی برادران هر جوری لباس می پوشد.همین مشکل ایجاد می کند و مسأله آفرین می شود.
باید دخترانمان بدانند، اکنون که عقد کرده اند،به طور طبیعی یک درجه حیایشان کاسته شده است،برای همین باید یکدرجه مراقبتشان بیشتر شود.یعنی آن موقعی که دختر مجردی بودند،به طور طبیعی حیای زیادی داشتند.طبق طبیعتشان با خواندن عقد یا ازدواجشان حیا کاهش می یابد.آن حیایی که قبلاً در دوران مجردی می توانست نگهدارنده ی زبان این دختر باشد که هر شوخی را نکند و هر حرف خارج از عفتی را نزند و هر برخوردی با نامحرم را نداشته باشد،یک دفعه باکاهش آن حیا دیگری بی باک می شود و هر گونه شوخی و صحبتی را می کند.این جا خانم باید بداند حالا که ازدواج کرده است،از نظر طبیعی یک عامل درونی ناخود آگاه برای نگهداری ندارد. یک عاملش ضعیف شده است و باید عامل درونی خود آگاه را قوی کند تا انشاءالله آن سلامت روحی و معنوی که از اول داشته است،ادامه پیدا کند.
گاهی اوقات بعضی می گویند این که گفته اند ازدواج کنید نصف ایمانتان کامل می شود،چه شد؟ما ازدواج کردیم نصف ایمان را هم از دست دادیم؟!علتش این است که شما چه پسر و چه دختر،در دوران مجردی یک سری فضاهای درونی داشتید که همان فضاها یک معنویتی داشته است،حالا که بعضی از آن فضاها برداشته شده است،باید یک سری چیزها را جایگزینش کنید.همین عدم جایگزینی باعث می شود که این ضربه را بخورد.

*باید دخترانمان بدانند، اکنون که عقد کرده اند،به طور طبیعی یک درجه حیایشان کاسته شده   

                       است،برای همین باید یکدرجه مراقبتشان بیشتر شود.*

 

                      

 

+ تاريخ جمعه 6 تیر1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
اولین بوی مشترکی که شنیدیم،عطریاس بود.

نشستی زیریاس های حیاط نمایشگاه کتاب،

و

اشک،توی چشمات حلقه زد.

و

بغض توی گلوی من.بغض توی صدای من.بغض توی نَفَس من.بغض توی نگاه من.


آن روزها،نَفَس تو به مدد ارباب گفتن بود و نَفَس من به مدد مادَر،مادَر...

پ.ن:روزهای سخت،گرچه تمام میشوند.اماتقویم هارازخمی میکنند.

2:یاس ها،جهان راپرکرده اندبرایم این روزها. پرازدوست داشتن ِنرم ِناب. پرازیک دوست داشتن ِلطیف وسپید. دوست داشتنی زیبا وآرام .پاک ونجیب .یاس ها مهربانند .جهان راپرمیکنند. پرازتو. پرازخوبی. پرازخدا:)


+ تاريخ پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
من نه مثل خانم هایی بودم که بهشان میگفتند:خواهر وایستاده بودند جلوی درب ورودی یادمان وآدم

هاراراهنمایی میکردند ولب خند داشتند...

ونه مثل آنهایی که شربت آبلیمو میدادندومن هرروز ازشان چندتالیوان شربت میگرفتم.

ونه حتی شبیه آنهایی که باکاروان هاآمده بودند،کفش هاشان دستشان بود،اشک میریختند،مداحی میکردند.

نه..من شبیه هیچ کدام ازاین آدمهای خوب نبودم.

ازصبح تاشب،آنجا ول میچرخیدم.توی بارون وگل.توی خاک وباد.مینشستم غروب رامیدیدم.صورتم رامیبردم توی

پرچم های سیاه "یافاطمة الزهرا".زیربادکولر میخوابیدم توی یادمان.شربت آبلیمو میخوردم.عکس میگرفتم.مینوشتم.

دوهفته ای همسرجان ، توی شلمچه کاری داشت.من راهم باخودش برد...:)

پ.ن:سفره ی هفت سینمان رابردیم توی خاکها.یک جایی دورازیادمان.این بود هفت سینمان:

سفره(!)[چفیه ی سبزهمسرجان]-سنجاق-سوئیچ-سبزه-سنگ-ساعت-سادگی(!).و سال تحویل شد به وقت

شلمچه.

پ.ن:تشییع شهدای گمنام ازمرز،بهترین خاطره ام شدآنجا.

+ تاريخ شنبه 9 فروردین1393ساعت نويسنده رواق ِ دل |
رد دانه های اشک کشیده شده توی صورتت.این نسیمی که دانه ی اشک راتوی صورتت خشکاند،تاحالاحتماپیچیده لای استخوان قفسه ی سینه ات.نَفَسَت بالا نمی آید.شاید این استخوانهایی که داده اند دستت،استخوان قفسه ی سینه ی مَردَت باشد.پشتشان مدتها قلبی بزرگ به تو میگفته که:

دوستت دارم...


پ.ن:اززمانی که پای من بازشد به خاکهای جنوب...

+ تاريخ سه شنبه 13 اسفند1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |
من به نقطه ها اعتقاد عجیبی دارم..به نقطه های شفافی که گاهی می افتندتوی مردمک چشم ها..به نقطه های سیاهی که می افتندتوی سفیدی دل ها..ونقطه های سفیدی که توی سیاهی قلب ها..به اعتقاد من همه چیزازیک نقطه شروع میشود..یک کوه بزرگ ازیک نقطه ی کوچک آغازمیشود..ازیک سنگ ریزه.

نقطه ی عشق بعضی هاتوی خیابان ست.بعضی هاتوی مسجد.بعضی هاتوی یک مهمانی.توی حرم حضرت معصومه.توی مجلس روضه.توی محله.نقطه ی عشق ،یعنی نقطه ای که درآن عشق مثل یک ماهی قرمزکوچک،سرمیخوردتوی یک حوض آبی فیروزه ای.یعنی نقطه ای که آدمهامیفهمند همدیگر رادوست دارند.عاشق همند.

نقطه ی عشق "تو"و"من" ...

توی نقطه ی عشق ما،خیلی خون عشاق ریخته روی زمین

.

.

.

.

.

.

.

اسفند،روی پاهای خودم راه نمیروم.توی تن خودم هم نیستم.درون خاکهای جنوب فرورفته ام.این خاکهایک روزمن راخواهندکشت...

+ تاريخ جمعه 9 اسفند1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |
اگر تب ِدنیا

آدم راگرفته باشد وآدم هم درتب بسوزد،

میشود «دعای نور »خواند؟

تبِ سوزان ِ آدم رامینشاند؟!

                                              

                                                                    

 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

  بنام خداى بخشاينده مهربان‏

 بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ، ‏

بنام خدا نور (عالم) بنام خدا نور نور (جهان هستى) بنام خدا كه نورى است فوق نور ‏

بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ هُوَ مُدَبِّرُ الْاُمُورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ‏ْالنُّورِ، ‏ِ

بنام خدايى كه تدبيركننده كارهاست بنام خدايى كه نور (عالم) را از نور (خود) آفريد ‏

اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَاَنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، ‏

ستايش خاص خدايى است كه نور را از نور آفريد و نازل فرمود نور را بر كوه طور در ميان نامه‏

فى‏ كِتابٍ مَسْطُورٍ، فى‏ رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى‏ نَبِىٍّ مَحْبُورٍ، ‏ِ

نوشته شده و ورقه‏اى گشوده به اندازه معين بر پيامبرى دانشمند، ‏

اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَبِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَعَلَى السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ مَشْكُورٌ،

ستايش خاص خدايى است كه او به عزت و شوكت ياد شده و به فخر مشهور است و در هر حال در خوشى و ناخوشى‏ سپاسگزارى شده

وَصَلَّى ‏اللَّهُ عَلى‏ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرينَ. ‏

و درود خدا بر آقاى ما محمد و آل پاكيزه‏اش باد.

*روایتی ازجناب سلمان:

حضرت فاطمه ‏(عليها السلام) آموخت به من كلامى كه از حضرت رسول (‏صلى الله عليه وآله) آموخته بود و در وقت صبح و شام آن را مى‏خواند وفرمود اگر مى‏خواهى در دنيا هرگز، تو را تب نگيرد مداومت كن برآن .وآن دعای شریف"نور"بود.

سلمان مي گويد بعد از آنکه از حضرت فاطمه‏ عليها السلام اين دعا را آموختم، بخدا قسم به بيشتر از هزار نفر از اهل مكّه و مدينه كه مبتلا به تب بودند آموختم، پس همه شفا يافتند به اذن خداى تعالى.

+ تاريخ دوشنبه 30 دی1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |
روزهای متفاوتی رامیگذرانم.خودم راکشیده ام بیرون.ازهمه چیز.ازهمه کس.ازآدمهایی که لیست مخاطبین تلفن همراهم راپرکرده اند.ازآدمهای توی کامنت ها.ازدخترهمسایه مان.ازهمسفرهای کربلا.راهیان.جشنواره ها.

هجوم آن همه لبخند،آن همه دردوغصه،آن همه شادیشان،روحم راخسته کرده بود.خسته شده بودم ازآن همه فکردلتنگی.ازاینکه شاید هم اتاقی خوابگاهم هیچ وقت نفهمداماازدلتنگیش گریه کردم.روحم پرازحفره شده بود.پرازگودال.من همیشه آدمهارافراترازحدتصورشان دوست میداشتم.درنبودشان آن قدردلتنگ میشدم که گاهی حس میکردم روحم فلج شده...

ترمی که گذشت،دردانشگاه جدیدم سعی کردم آدم ِ جدیدی راوارد روحم نکنم.هرچند به خنده های ساجده ونگاه معصومانه ی مریم عادت کردم...

این روزهاهنوزهم ازلهجه ی دخترک روستایی همکلاسم،شگفت زده میشوم.وازخیلی چیزهای دیگر.امابیرون می ایستم وفقط تماشا میکنم.آدمهارا.دنیــــارا...

حالا هروقت به یاددوستانم میفتم فقط برای عاقبت بخیری شان دعامیکنم.برای اینکه همیشه سلامت باشندوخوشحال.

دوستی میگفت،"ازراه دورحس میکنم محتاط ترشده ای.احساساتت راکمتربه زبان میآوری.عاقلترشده ای"راست هم میگفت..



پ.ن: 1:دلــــــــ ی

که ...

نــ ــ مــ آ نـــ ــ د ه.   "تو"  بُردی اش.


2:اسمت راکه صدامیزنم

دهانم اردیبهــــشت میشــود . روز مبارک اسمت مبارک همسرجان:)



+ تاريخ یکشنبه 29 دی1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |
دم دمای اذان صبح میرسی.دررابازمیکنم. تو می آیی وبرفهای ریز نقره ای و لبخند پاک ومهربانت...

ازشیرازمی آیی..بایک دسته نرگس شیراز که بعدبرایم تعریف میکنی تااینجاچطور آوردیشان..چقدربویش همه

جاپیچیده..همه نگاهت کردند..همه عاشق شدند..

چطور آوردیشان..ازدستان خودت..تادستان من..

بانرگس می آیی.صبح یک روزبرفی.صبح یک روزسفید.صبح روزی که امام زمانمان،شده مولای ما...

وتومیدانی که من چقدرنرگسهاراعاشقم..چقدرمیمیرم برایشان..چقدربوی نرگس ها مست عالمم میکنند..

ممنونم همسرجان:)

شرمنده،امامیشود یک دعابکنیم؟

:مولا جان

دعاکن برای زندگی ما...



برچسب‌ها: محمد م
+ تاريخ یکشنبه 22 دی1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |
حتما،فکری هم کرده ای برای وقتی که دلم یک جوری میشود...

وقتی که دلم ، دل نیست...

وقتی که مریض میشود...

یا"طبیبــــــ القلوبـــــــ"؟هان؟




+ تاريخ پنجشنبه 19 دی1392ساعت نويسنده رواق ِ دل |